....
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
دو روز مانده به پايان جهان، مردی تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان و آشفته و عصباني شد. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته ها پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ... با يك روز چه كاري مي توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي اي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند... او درآن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را بدست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهائي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او درگذشت:
كسي كه هزار سال زيسته بود...
﷼چقدر خنده داره که۵ دقیقه مناجات با خدا سخت و طاقت فرساست. ولی ۹۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! (نماز)
﷼چقدر خنده داره که ۵۰ هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم اصلا به چشم نمیاد! (انفاق)
﷼چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
﷼چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !
﷼چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم یا اصلا نمیریم
﷼چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!
﷼چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
﷼چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران
ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می
گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا
نگفتن اون فکر می کنیم!
﷼خنده داره اینطور نیست؟
﷼دارید می خندید ؟
﷼دارید فکر می کنید؟
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید
که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید
خیلی
ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ
چیز اعتقاد ندارند.این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از
ما ضعیف تره …….
هر کی دوست داشت می تونه این مطلب رو کپی کنه و توی وبش بذاره حتی واسه یه ساعت تا همه بخوننش.
از بهشت بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه، هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت میمیری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خداوند چنین میخواهد....
خداوند گفت: برو و آگاه باش جاده ای که تو را ئوباره به بهشت میرساند، از زمین میگذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت، و گرنه....
و فرشته ها همه گریستند، اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. میترسید و مردد بود.
و آنوقت خداوند چیزی به انسان داد. چیزی کع هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل ودل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد، رنج و صبوری را. و این آغاز انسان بود....
زمانی بود که فکرمی کردیم
ما بی نظیریم وهمه کارها را
درست انجام میدهیم !
...
همه آدم ها،
گاهی اشتباه میکنند!!!
اتفاق های زیبا زندگیمان کم نبودند
مثل لحظه آشناییمان .
ماعادت کردیم
ازکنار همه چیز
ساده بگذریم!!!
ماکه برای هم فیلم بازی نمیکردیم !
ماکه فقط وفقط خودمان بودیم.
پس چرا اینگونه شد؟
مثل انتهای تمام فیلم ها
وقتی که صحفه ...کاملا سیاه میشود!!!
برای فهمیدن معنی واقعی عشق
لازم نیست عجله کنیم!
بیا همین طور آهسته و پیوسته
این جاده را تا انتها ادامه دهیم!
وقتی از چیزهایی که داریم لذت نمیبریم،
بیا با نداشته هایمان امتحان کنیم!
شاید حس بهتری به مادست داد!!!
کسی چه میداند؟
میلاد تهرانی
از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم
از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم
از روز آشنایی با تو متنفرم
از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم
از این عشق افراطی متنفرم
از افکاری که به تو ختم می شود متنفرم
از سکوت پرمعنایت متنفرم
از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود ولی نمی شنوی متنفرم
از احساسی که به تو دارم متنفرم
از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم
به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم متاسفم
به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متاسفم
به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم
به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم .
به خاطر سکوتم متاسفم.
به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم
به خاطر همه چیز متاسفم
دوستت داشتم .... دارم .... و خواهم داشت ....هیچکس در دلم جای تو را نخواهد گرفت .![]()
عاشق شدن.![]()
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره![]()
بعدازاینکه از مسافرت برگشتی ببینی ۱۰۰۰تانامه داری![]()
برای مسافرت به یه جای خوشگل بری![]()
توجیب شلواری که سال گذشته ازش استفاده میکردی پول پیدا کنی![]()
برای خودت تو آینه شکلک دربیاری و بهش بخندی![]()
نیمه شب تلفن داشته باشی که ساعت هاهم طول بکشه![]()
بدون دلیل بخندی![]()
بطور تصادفی بشنوی که یه نفر داره ازت تعریف میکنه![]()
از خواب پاشی وببینی که چندساعت دیگه هم میتونی بخوابی!![]()
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت میاره.![]()
![]()
عضو یک تیم باشی![]()
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی![]()
دوست های جدید پیدا کنی.![]()
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین!![]()
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی![]()
به رختخواب بری وبه صدای بارش بارون گوش بدی.![]()
از حموم که اومدی بیرون حوله ات گرم باشه.![]()
آخرین امتحانت رو پاس کنی.![]()
کسی رو که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن بزنه.![]()
لحظات خوبی رو با دوستات سپری کنی.![]()
کسانی رو که دوستشون داری خوشحال ببینی.![]()
یه دوست قدیمی رودوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده.![]()
عصرکه شد کنار ساحل قدم بزنی.![]()
یکی رو دوست داشته باشی که بدونی دوست داره.
....![]()
یادت بیاد دوستاهای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردن بخندی وبخندی و.....بازهم بخندی...![]()
این ها بهترین لحظات زندگی هستد ...قدرشون رو بدونیم![]()
![]()
![]()
![]()
بی تو مهتاب شبی باز از این کوچه گذشتم
همه تن چشم شدوخیزه به دنباله تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
یادم آمد که شبی باز از آن کوچه گذشتم
پرگشودم ودران خلوت دل خواسته
ساعتی بر لب آن جوی نشستم
توهمه را زجهان ریخته در چشم سیاهت
وجود من همه .محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و ش آرام بخت خندان
یادم آمد تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چندبراین آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت بادگران است
تافراموش کنی،چندی از این شهر سفرکن
باتوگفتم:
حذر عشق را ندانم
سفر از پیش توهرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
باز گفتم که توصیادی ومن آهوی دشتم
حذر عشق را ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زدوبگریخت
اشک در چشم لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم امد که دگر از تو جدایی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر
نگرفتی دگر از عشق آزارده خبرهم
نکنی دگر از آن کوچه گذرهم
بی تو اما:
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
فریدون مشیری...
خوببد خوبستید؟![]()
امروز یه روزه استثنایی وخیلی خوبه![]()
تولده فائزه جونه......(خودم)![]()
![]()
تولدمممممممممممممممم مبارککککککککککککککککککککککککک![]()
![]()
خوب حالا یکم بترکونید
.....آها حالا بیا وسط .....چپ راست........این کمره یا...........حالاشادش کن.............اوووووووووووووووووووووو.....خوب دیگه برید که الان مامورا میان....اینقد جلفید
؟؟؟این بود آرمان های ما؟در این حد؟![]()
خوب دیگه من برم که قراره دوستام بیان شادش کنن![]()
ایشالا ۱۰۰ساله شم نه ۱۲۰ساله شم نه ۱۲۰سال کمه همیشه زنده باشم![]()
![]()
![]()
....
اینم کیکم ...فقط خواهرا وبرادرایه عزیز لطفا حمله نکنید...آرومممممممم...نوشه جووون![]()

بای تاهای دوباره![]()
در زمانهاى بسيار قديم، وقتى هنوز پاى بشر به زمين نرسيده بود، فضيلتها و تباهىها دور هم جمع شدند، خستهتر و کسلتر از هميشه.
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد با هم يک بازى کنيم، مثلاً قايم موشک ...
همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند و ديوانگى فوراً داد زد: من چشم مىگذارم.
و از آنجايى که هيچکس نمىخواست دنبال ديوانگى بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
ديوانگى جلوى درختى رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک ... دو ... سه ...
همه رفتند تا قايم شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد
خيانت داخل انبوهى از زبالهها پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفى شد
هوس به مرکز زمين رفت
دروغ گفت به زير سنگ مىروم ولى به ته دريا رفت
طمع در کيسهاى که خودش دوخته بود پنهان شد.
و ديوانگى مشغول شمردن بود: هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و يک ...
و همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمىتوانست تصميم بگيرد و جاى تعجب هم نيست چون همه مىدانيم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همين حال ديوانگى به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ...
هنگامى که ديوانگى به صد رسيد، عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگى فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام.
اولين کسى را که پيدا کرد تنبلى بود زيرا تنبلى، تنبلىاش آمده بود جايى پنهان شود.
لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان شده بود. دروغ را در ته دريا و هوس را در مرکز زمين، يکى يکى همه را پيدا کرد.
بجز عشق.
او از يافتن عشق نااميد شده بود که خيانت در گوشش زمزمه کرد: عشق پشت بوته گل رز است.
ديوانگى شاخه چنگک مانندى را از درخت کند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره ... تا با صداى نالهاى متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مىزد.
شاخهها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او را کور کرده بودند. او ديگر نمىتوانست جايى را ببيند.
ديوانگى گفت: من چه کردم؟ چگونه مىتوانم تو را خوب کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمىتوانى مرا درمان کنى امّا اگر مىخواهى برايم کارى کنى، راهنماى من شو و اين گونه شد که از آن به بعد ...
عشق کور شد و ديوانگى همواره همراه اوست![]()
هی.....![]()
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عید پیشاپیش برهمتون مبارک...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ترکم مکن
حتی برای یک روز
زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار .
ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی چون بارانی
به آوارم فرو خواهد ریخت
و غبار
چون هاله ای.
جای پایت به شنها امیدم می دهد
و مژگانت آرامشم.
عزیزترین !
ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .
وقتی تو نیستی
سرگردان سرگشته این سوال مداومم
که باز خواهی گشت آیا؟
در حدیث است که حضرت موسی(ع) در مناجات کوه طور، عرض کرد: « یا اله العالمین » (ای خدای جهانیان)، جواب شنید: « لبیک » سپس عرض کرد: « یا اله المحسنین » (ای خدای نیکو کاران)، جواب شنید: « لبیک » سپس عرض کرد: « یا اله المطیعین » (ای خدای اطاعت کنندگان)، جواب شنید: « لبیک » سپس عرض کرد: « یا اله العاصین » (ای خدای گنهکاران)، جواب شنید: « لبیک،لبیک،لبیک ». حضرت موسی (ع) تعجب کرد و عرض کرد:خدایا،تو را خدای جهانیان،خدای نیکوکاران،خدای اطاعت کنندگان خواندم یک بار فرمودی « لبیک » ولی تو را خدای گنهکاران خواندم سه بار «لبیک» فرمودی،حکمتش چیست؟
جواب آمد: مطیعان به اطاعت خود، نیکوکاران به نیکوکاری خود، و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند، گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند اگراز درگاه من نا امید گردند به درگاه چه کسی پناهنده می شوند؟!
![]()
....
نمي خوام بدونه واسه اونه كه قلب من اين همه بي تابه
يه كاغذ يه خودكار دوباره شده همدم اين دل ديوونه
يه نامه كه خيسه پر از اشك و كسي بازم اونو نمي خونه
يه روز همين جا توي اتاقم يه دفعه گفت داره ميره
چيزي نگفتم اخه نخواستم دلش و غصه بگيره
گريه مي كردم در و كه مي بست.... مي دونستم كه مي ميرم
اون عزيزم بود نمي تونستم جلوي راش و بگيرم
مي ترسم يه روزي برسه كه اونو نبينم بميرم تنها
خدايا كمك كن نمي خوام بدونه دارم جون مي كنم اينجا
سكوت اتاق و داره مي شكنه تيك تاك ساعت روي ديوار
دوباره نمي خواد بشه باورمن كه ديگه نمي اد انگار.../

بـردلـم تـرسـد بمانـد ارزوی کـربلا
تشنـه اب فــراتــم ای اجـل مهلـت بـده
تا بگـیرم دربـغـل قـبـرشهـیـد کربلا
دوست یعنی کسی که وقتی هست ارام باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه.
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش سوء
تعبیر نمیشه.
دوست یعنی یک دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار که دلت میگیره یک دل دیگه
هم دل تنگه غمت میشه.
دوست یعنی تنهایی هام را می سپارم دست تو چون شک ندارم می فهمیش.
دوست یعنی اگه هستی همیشه هستی و کنار همه با منی نه گاهی..... نه بنا به اقتضاء
نه به شرط خلوت و تنهایی.
دوست یعنی تو نماینده منی حتی اگه نباشم.... حتی اگه نباشی".
دوست یعنی اینکه نبینم دلتنگ باشی و نبینم برای درد و دل کردن با من به لکنت بیفتی.
دوست یعنی کم نیار و جا نزن تا وقتی حواسم به تو هست.
یعنی باکی نداشته باش از سختی و تلخی و بی رحمی های روزگار چون دعای من
همیشه با تو هست.
تقدیم به دوستانه خوبم ...(سوگند<ریحانه<زهرا<مرضیه و.......)![]()
![]()
![]()
حال تمام اعضاي بدنم زار بود. چشمام به بي نهايت جاده خيره شده بودند ته جاده مه الود بود همون جايي كه عشقم توش ناپديد شده بود.دستام به دور زانوهام حلقه زده بودند پاهام براي اينكه حوصلشون سرنره با خاك زمين بازي ميكردند.يه بغض سنگيني راه گلومو بسته بود .دهنم حرفي براي گفتن نداشت. گوشهام هم مثل اينكه كر شده بودند. چيزي نمي شنيدند در واقع خودشونو به نشنيدن زده بودند. وضع قلبم از همه بدتر بود قلبم گوشه سينم كز كرده بود با يه زخم بزرگ از خيانت ويه دنيا غم و غصه از رفتن عشقش .
اين عقلم بود كه داشت همه رو سرزنش ميكرد چون از وقتي عاشق شده بودم عقلم خودشو كنار كشيده بود وهمه اعضاي بدنم به حرف قلبم گوش مي كردند حالا هم كه عشقم رفته بود عقلم چهره حق به جانب گرفته بود و همه رو ملامت ميكرد.عقلم اول از همه از چشمام شروع كرد عقلم چشمامو ملامت مي كرد كه چرا از نگاه اولش نگذشته بودند وبه نگاهاي بعدي ادامه داده بودند عقلم به چشمام گفت تقصير شما بود كه قلب رو لرزونديد حالا نوبت دستام بود كه زير رگبار سرزنشهاي عقلم قرار بگيرند عقلم به دستام گفت مگه نگفتم هي واسه اون نامه هاي عاشقانه ننويسيد چرا هر كاري مي كرديد واسه خاطر اون بود من كه گفته بودم بلاخره اون ميره عقلم رو كرد به پاهام و گفت چرا هي به دنبالش ميرفتيد چرا هر جا كه اون بود شما هم اونجا بوديد مگه نگفتم كارهاي اين قلب از رو احساسه به حرفاش گوش نديد. عقلم به دهنم گفت حقته اينجوري لال بشي هي اسم اونو تكرار ميكردي هر جا ميرسيدي از اون حرف مي زدي حالا هم اينجوري ساكت بمون. بعد رو به گوشهام كرد گفت چيه چرا غمگينيد چند بار به شما گفتم تا اسم اون دختره مي اد خودتونو تيز نكنيد همش دنبال يه حرف يه سخن از اون بوديد حالا بكشيد حقتونه. نوبتي هم كه باشه نوبت قلبم بود عقلم صداشو پائين اورد و به ارومي گفت ديدي چي به روزت اورد من كه گفته بودم اينجوري ميشه.
ولي قلبم پشيمون نبود اون حتي زخمي رو كه از عشقش خورده بود رو دوست داشت. نه تنها قلبم بلكه همه اعضاي بدنم هنوز اونو دوست داشتند چون اون دختر باعث شده بود انها طعم عاشقي رو بچشند اعضاي بدنم ناراحت بودند ولي پشيمون نبودند از اينكه عاشسقش شده بودند.
عقلم بعد از اينكه همه رو سرزنش كرد رفت وگوشه سرم نشست ديگران نميدونسدند كه عقلم هم عاشق اون دختر شده بود واز رفتنش غصه دار بود و از غصه داشت ديونه ميشد.
![]()

-چطور تونستسي همچين چيزي رو ازم بخواي؟
-مگه من چي خواستم؟
-اگه يكي به خواهرت همچين چيزي رو بگه چيكار ميكني؟
-تو خواهر من نيستي قراره همسرم بشي.
رويا زد زير گريه و گفت:ازت انتظار نداشتم.
مجيد گفت:چرا گريه مي كني خواسته من يه خواسته عاديه.
-اين كار اسمش هوسه، هوسم عشق رو از بين مي بره.
-نه هوس عشق رو از بين نمي بره اگه هوس نبود عشقی هم به وجود نمی آمد.
-اگه جوابم منفي باشه چيكار ميكني؟
-راهمون از هم جدا ميشه.
رويا وقتي گوشي رو گذاشت از شدت ناراحتي و عصبانيت داشت مي تركيد.انتظار نداشت مجيد همچين چيزي ازش بخواد.ازيك طرف مي ترسيد مجيد كه ديوانه وار عاشقش بود رو از دست بده واز يك طرف تن دادن به خواسته مجيد براش غير ممكن بود.مجيد سرسختانه پاي پيشنهادش بود. و رويا سر دو راهي دشواري قرار داشت.
داستان بر مي گشت به دو روز قبل، دو روز قبل مجيد به رويا نامه اي نوشته بود كه با تمام نامه هاي كه به هم داده بودند فرق داشت. مجيد از رويا خواسته بود يه بوسه بهش بده.
مجيد قبل از نوشتن اين نامه تمام جوانب كار رو سنجيده بود و مي دونست كه اين پيشنهاد مي تونه به قيمت از دست دادن عشقش تموم بشه ولي باز نامه رو نوشت.
دو روز از روزي كه مجيد با رويا تلفني حرف زده بود گذشت ودراين مدت هيچكدوم به هم زنگ نزدند. بعد از دو روز مجيد گوشي رو بر داشت و به رويا زنگ زد و باهاش اتمام حجت كرد و از رويا خواست تا فردا تصميمش رو بگيره.
مجيد مي ترسيد كه رويا رو از دست بده بارها تصميم گرفت بود زنگ بزنه و ازش معذرت بخواد ولي بعد منصرف شده بود. مجيد مي خواست كاري رو كه شروع كرده بود تمام كنه.
شب شد رويا نمي تونست بخوابه سر دو راهي جانكاهي بود.نه مي تونست از عشق ۵ ساله اش بگذره ونه ميتونست دامنشو آلوده كنه.بيقرار بود نمي تونست چكار بايد بكنه.ولي چاره اي نبود بايد ازيكي مي گذشت يا مجيد يا پاك ماندن.رويا مدتها با خودش كلنجار رفت وبلاخره تصميمش رو گرفت.
اون شب مجيد هم تا نيمه هاي شب بيدار بود.وبه فكر جواب رويا بود.دائم به اين فكر مي كرد كه رويا بهش چي خواهد گفت.
فردا صبح رويا به سختي از تخت خواب بيرون آمد. شب اصلا نتونسته بود بخوابه به ساعت نگاه كرد.هنوز چند ساعتی تا زنگ زدن مجيد مونده بود.قرار بود مجيد ساعت دو بهش زنگ بزنه.
ثانيه ها ودقيقه ها رفتند و رفتند و به ساعت دو رسيدند.
درست سر ساعت دو گوشي رويا زنگ خورد خودش بود با دستاني لرزان گوشي رو بر داشت.رويا و مجيد دو سه ساعت درباره پيشنهاد مجيد حرف زدند و بلاخره به توافق رسيدند.
مجيد ناباورانه گوشي رو گذاشت روي ميز باورش نميشد جواب رويا مثبت باشه. باورش سخت بود دختري كه به نجابت شهره بود تن به خواسته مجيد بده.قرار مجيد و رويا دو روز ديگه بود.
اون دو روز براي مجيد به درازي دو سال بود.مجيد بی صبرانه منتظر روز قرار بود. با تمام سختي مجيد اون دو روز رو گذراند.
صبح ساعت 6 مجيد از تخت خواب پائين آمد.شب حتي يه ثانيه هم چشم رو هم نگذاشته بود.قرار بود ساعت 7 كه رويا به مدرسه مي رفت دريه كوچه خلوت مجيد رويا رو ببوسه.مجيد زودتر از موعود به كوچه رفت مدتي بعد رويا رو از دور ديد كه داره بهش نزديك ميشه. رويا وقتي به كنار مجيد رسيد ايستاد مجيد به چشمهاي رويا نگاه كرد. از خشمي كه در چشمانش بود ترسيد مدتي به سكوت گذشت، مدتي بعد مجيد صورتشو به صورت رويا نزديك كرد. مجید نفسهاي داغ رويا رو روي صورتش حس مي كرد.قلبش به شدت ميزد تو عالم ديگري بود. مجيد چشمانش رو بست ولي درست تو همین زمان آب دهان رویا پاشید رو صورت مجید.رویا به روی مجید تف انداخت و با نفرت از اون رو برگرداند و با سرعت از اونجا دور شد.مجید هم هاج واج رفتن رویا رو تماشا کرد.
وقتي رويا از كوچه خارج شد مجيد از خوشحالي بالا پريد وفرياد خوشحالي سر داد .رويا در امتحاني كه مجيد براش ترتيب داده بود قبول شده بود.مجيد با تمام وجود گفت: خدا متشكرم به خاطر عشق پاكي كه به من دادي.
مجيد در حالي كه شاد خندان به طرف خانه برمي گشت به فكر راهي بود كه بتونه با رويا آشتي كنه.
از يك طرف عذاب وجدان داشت واز سويي خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام براي هميشه پيان داده بود. سامي كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامي كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامي كه به خاطرش از خيلي چيزها واز خيلي كسها گذشته بو.د وخوشحال بود چون ديگه ميان خودش وعشق جديدش داريوش هيچ مانعي نبود.بلاخره از اين دو راهي جان كاه خلاص شده بود.
ماجرا بر ميگشت به 5 ماه قبل روزي كه تينا براي اولين بار با داريوش در چت اشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپيوتر واينترنت حرف ميزدند و داريوش تينا رو در اين موارد راهنمايي مي كرد. ولي هر از گاهي درباره خودشون هم حرف مي زدند.
تينا برای داريوش احترام خاصي قائل بود.داريوش با تمام پسرهاي كه تينا تا به امروز ديده بود فرق داشت.حتي با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشيدن لباسهاي تنگ و كوتاه بود. ولي داريوش يه انسان والا يك روشنفكرو يه شخصيت فوقالعاده بود.با وجود اینکه قیافه داریوش براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارداریوش مجذوب او شده بود ولی قيافه داريوش هم كه تينا از وبكم ديده بود زيبا و دلنشين بود.
در اوايل تينا وقتي با داريوش چت مي كرد از اينكه به سام خيانت مي كنه احساس گناه مي كرد. ولي رفته رفته اين احساس گناه هم ازش رخت بر بست.
تيناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همديگر رو دوست داشتند.عشق سام و تينا زبانزد دوست ودشمن بود ولي امدن داريوش همه چيز رو بهم ريخت.
ديگه يواش يواش سام داشت از ذهن تينا مي رفت وهمينطور از قلبش. مهمترين كار براي تينا چت كردن با داريوش بود.روزها پشت سر هم مي آمدند و مي رفتند تا اينكه يه روز يه اتفاق افتاد.تينا داشت با داريوش چت مي كرد در اواسط چت داريوش از تينا پرسيد:
-ميخوام يه سوال ازت بپرسم
-خوب بپرس
-ناراحت نمي شي
-نه
-قول ميدي؟
-قول ميدم
-دوست پسر داري
تيا درحالي كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا مي پرسي
-واسه اينكه دوستت دارم و ميخوام باهات عروسي كنم.
تينا خشكش زد. ولی زود به خودش اومد و انگشت شو گذاشت روي دكمه خاموشي وبا تمام زورش فشار داد وكامپيوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هيجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزي كه براي اولين بار با سام اشنا شده بود.تينا نمي دونست بايد چكار كنه از يه طرف سام وجود داشت كه تينا رو دوست داشت.واز طرف ديگر از دست دادن داريوش احمقانه بود فرداي صبح وقتي تينا اشت به مدرسه مي رفت مثل هر روز سام رو جلوي در خانه اشان ديد تازه يادش اوفتاد كه بايد جواب نامه سام رو ميداد. ولي ديگه براش مهم نبود. بي اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهاي گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولي تينا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پيش گرفت ورفت.سام از اين كار تينا در شگفت ماند ولي باخودش گفت حتما حوصله نداشته.
اون روز تينا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصميمش رو گرفت.وقتي زنگ مدرسه خورد يك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپيوتر داريوش هم منتظرش بود.داريوش از تينا پرسيد:
-ديروز ناراحتت كردم
-نه
-پس چرا بي خداحافظي رفتي
-كار داشتم
-درباره پيشنهادم فكر كردي
-اره
-جوابت چيه
تينا كمي مكث كرد وبعد تايپ كرد:
-باشه
بعد از اون بله كار زندگي ي تينا و داريوش شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سياه بود چشمان داريوش آبي بود و وقتي چشماي داريوش رو از وبكم مي ديد نگاه داريوش به عمق دل تينا نفوذ ميكرد. اونها برعكس گذشته بيشتر حرفهاي عاشقانه مي زدند. از اينده مي گفتند از روزهاي خوشي كه در پيش رو داشتند. داريوش به تينا گفت برات زندگي مي سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترين دختر روي زمين مي كنم.اين حرفها تينا رو بيشتر ديوانه وعاشق مي كرد.
همه چيز مرتب بود جز دو چيز كه تينا رو مي آزرد يكيش دوري داريوش بود. وديگريش وجود سام.مشكل اول خيلي زود حل شد داريوش كه در مشهد زندگي مي كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تينا وقتي اين خبر رو شنيد از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد.دومين مشكل رو هم تصميم گرفت كه فردا حل كنه.
فردا صبح وقتي تينا ميخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهاي گذشته سر كوچه ايستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بيچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسي بود بعد از مدتها مي تونست صداي عشقش رو بشنوه ولي بعد از مدرسه وقتي سام با تينا تماس گرفت دنيا رو سرش خراب شد.تينا گفت ما ديگه بايد از هم جدا بشيم من يكي ديگه رو دوست دارم.
بعد از اون روز تينا ديگه سام رو نديد دوستاش مي گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش براي سام مي سوخت چون سام از دانشگاه قبول شده بود ولي به خاطر تينا اون از تهران رفته بود.
يك روز باراني تينا كنار پنچره ايستاده بود وداشت به بيرون نگته مي كرد.قرار بود يك ساعت ديگه با داريوش چت كنه.بلاخره يه ساعت گذشت و وارد محيط چت شد.تينا وارد چت شده، نشده خبري رو از داريوش شنيد كه تينا رو از جا كند. فرار بود بك هفته ديگه داريوش بياد تهران تا نام نويسي كنه.داريوش و تينا قرار گذاشتند در يه پارك نزديك خونه تينا همديگرو ببينند داريوش گفت تو تا حالا منو از نزديك نديدي براي اينكه منو بشناسي يه دست لباس سياه مي پوشم ويه گل رز هم تو دستم مي گيرم.
اون يك هفته براي تينا مثل هفت سال بود هر روز در خواب داريوش رو مي ديد كه با لباسهاي سياه ويه گل رز در دستش به تينا نزديك ميشد.اين يك هفته جانكاه تمام شد. شوق ديدن چشمان ابي داريوش تينا رو از خود بي خود كرده بود.
روز موعود رسيد تينا بهترين لباسهاي رو كه داشت پوشيد وارايش كرد. مي خواست پيش داريوش بي عيب جلوه كنه. نيم ساعت به قرار مانده بود. تينا به پاركي كه قرار بود داريوش بياد رفت.مدتي منتظر ماند بعد از گذشت دقايقي ديدش با لباس سياه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابي كه ديده بود داريوش از دور داشت بهش نزديك ميشد. روزهاي هجران داشت تموم ميشد. تينا بي تاب بود با خودش گفت اگه داريوش منو اينطور هول ببينه بعدا مسخرم ميكنه. تينا چشماشو بست تا اراوم بشه وقتي چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوي چشماش بود با لباس سياه ويه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.
